تبليغاتX
دلخوشی ها
دلخوشی های من
 

صدای تو خواب پرنده را در برکه می ریزد

 

 و ماهیان از اعماق آب

 

به جستجوی دایره های کوچک

 

بالا می آیند

 

صدای تو پرنده غمگینی است

 

وقتی که جوجه اش  را کلاغی به منقار گرفته

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:54  توسط لیلا طالقانی  | 

 

به دخترت خواهی گفت که پاهایش را

 

در رودخانه نیل بشوید

 

وقتی که مور مور می شود از فرط عشق

 

و قلبش را در سبدی

 

بافته از رنج های ملکه ای عاشق

 

جا بگذارد

 

مرا صبح یک روز برفی به او معرفی کن

 

روزی که می خواست مادر شود

 

تا خویشاوندی ام را با بوسه ای

 

به پیشانی اش بنویسم

 

به دخترت خواهی گفت

 

که من در غروبی غمگین

 

از کنار نیزارها گذشته ام

 

و چین دامنم را تاکستان های بنفش

 

هوایی کرده اند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:48  توسط لیلا طالقانی  | 

 

حتی در کابل باران می آید

 

وقتی صدای تو  از کابل های پایتخت

 

به نیشابور می رسد

 

خم های شراب

 

زمین را می رقصاند

 

- با جاذبه ماه –

 

و عطر دهان تو

 

وقتی می گویی « دوستت دارم »

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:43  توسط لیلا طالقانی  | 

 

 

غمگینم مثل  شاخه ای که کودکان

 

 به سنگش  شکسته باشند

 

مثل پرنده ای که سموری سمج

 

لانه اش را از درخت کنده باشد

 

مثل جسدی

 

که در گرداب های فضایی رودخانه ای

 

                                        گم شده باشد

 

و غارنوردان هزار سال پیاپی است

 

که به خانه بازگشته اند

 

دلتنگم ؛

 

مثل  رودخانه ای که در مسیر دریا

 

 گم شده باشد 

 

و چوپانی که نی لبکش

 

 از بلندای کوهی سر خورده است

 

تو می توانی مسیر پرنده ها را عوض کنی

 

و زندگی را تنها یک روز

 

به خوابی عمیق بفرستی 

 

و آن وقت

 

ماه را به خانه من بیاوری

 

من پیراهنی دارم

 

به رنگ دامنه های البرز

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:40  توسط لیلا طالقانی  | 

 

تو را با سوت قطار ها گم کرده ام

 

وقت دمیدن آفتاب

 

در گرگ و میش خاطره

 

تو را در ردیف سپیدارها

 

در صدای بنان

 

پشت چراغ های قرمز

 

-------- و بوق های ممتد

 

و هق هق ای که با هوا می آمیزد

 

و گم می شود در هیاهوی خیابان ها

 

تو را دیده بودند نیمه شبی

 

که به دنبال یک بسته سیگار

 

در خط کشی های ممتد

 

قدم می زنی

 

و چاک گریبانت

 

بوی باران بهاری می دهد

 

تو را دیده اند

 

 وقتی که نام کسی را خوانده ای

 

به آوازی بلند

 

 با ماه

 

ماه غریبه

 

   

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:28  توسط لیلا طالقانی  | 

 

گل های وحشی را تو می کاری

 

 در دامنه های بینالود غمگین

 

  تا زندگی را زیباتر کرده باشی

 

                           ای خداوند !

 

اما در سرزمین من

 

گل های قالی را دار زده اند

 

و کرمان دیگر کشور اساطیری فرش نیست

 

و شهری را می شناسم که 

 

سیصد سال مدام است به خواب رفته

 

با ذغال های افروخته اش

 

وقتی آدم از سیب های وسوسه می خورد

 

هرگز فکر نمی کرد

 

مادران غمگین را حوا سیاه بپوشد

 

در شب های تهران

 

به خیابان می روم

 

و این همه سرخی را در خم های شراب

 

 در بسته نگاه می دارم

 

تا مرد افکن شود

 

 و به هم بریزد

 

قمار خانه های کثیف جهان را

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:17  توسط لیلا طالقانی  | 

این روزها به لطف  زندگی ماشینی و آپارتمانی فرصتی دست  داده که مجبور باشم  برای انجام چندین فقره حرکات ورزشی به بوستان ملت سری بزنم . پارک ملت مشهد یکی از زیباترین پارک های کشوره . منظره دریاچه مخصوصا در شب های بارانی اش زیادی هالیوودی است .

جزیره  و قوهای زیبایش و...اما وسط این همه گل و بلبل یه جایی هست که همیشه نگاه من رو به دنبالش می کشونه.ذهنمو خیلی در گیر می کنه یه حسی منو هل میده برم داخل .............البته قبلا رفتم به اتفاق اقای اکرامی که به اقای فراستی نامی درس میداد ده سال پیش .یه روز بارونی که من و طاهره از دانشکده اومده بودیم و به قوهای دریاچه " تی تاب " می دادیم آقای اکرامی رو دیدیم وقتی فهمیدیم می خواد بره اونجا آویزونش شدیم . یادمه  آقای فراستی داشت برای دیپلم  

می خوند .اگه اشتباه نکنم قطع نخاع هم بود . آسایشگاه جانبازان توی پارک هر روز یادم می ندازه که کی هستم و کجا زندگی می کنم و این آدما یه گوشه از زندگی منند که آروم و بی ادعا اینجا روزگار می گذرونند و خیلی ها شاید ندونند اینجا کجاست یا اصلا براشون مهم نباشه بدونن چه آدم های خاص و منحصر به فردی اینجا هستند و از کدوم دریچه به زندگی نگاه می کنند ............................

این شعر کوتاه  تقدیم به همه ی جانباز های عزیز آسایشگاه پارک ملت با ارادت

 

نام او را غزل کوچه باران  بنویس                

                                       خاطراتش را در شهر دلیران بنویس

بنویس آتش این قافیه را دار بیار                

                                        ابر باران زده ای ، گریه ی بسیار بیار

صبح روشن شد و از پنجره خورشید دمید    

                                    فرصت مستی انگورترین بید رسید   

چار بار از لب این پله به پایین غلتید          

                                رعشه برجانش بود این که زمین را بوسید

رعشه بر جانش ، لبخند که می زد خورشید     

                                        یک قدح صبح نشابور به او می بخشید

من خودم دیدم ، دیدم غزل آمد به لبش       

                                              اشهد ان .....هوالعشق ... و رقصید تبش

رفت از کوچه ما رفت به خورشید رسید            

                                              خاکبوس قدمش آنکه به جز عشق ندید

...........................

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:38  توسط لیلا طالقانی  | 

 

من توبه من استخاره ، پیراهنی پاره پاره               تو می رسی سرد و سرسبز ، مثل حلول ستاره

باران گرفته نگاهت ، شرم است در رد پایت                      با شعر ، با ماجرای یک اتفاق دوباره

آن عطر وحشی تر از تو بامن نشسته برابر             حالا کمی شکل خوابم ، بی شکلی بی قواره

باران گرفت و همانی ، خاموش و ناممکن و سرد   من کوهی از آتش و شعر ، تندیسی از یک شراره

تقدیر چشم تو بود و سمت نگاه عجیبت                من در تکاپوی هستی ،یک مهره ، یک هیچ کاره

تقدیر چیزی ندارد ، جز حرفی از جنس"  هرگز  "      حالا  کمی شکل موجم ، بی شکلی بی قواره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 8:2  توسط لیلا طالقانی  | 

 

...........لعنت به شب .این شبی که کامپیوترت خرابه و اینترنت نداری . این شبی که سقف آسمون تا رو سینه ات پایین اومده و دنده هاتو داره خورد می کنه ........این شبی که برا ی نفس کشیدن مجبوری پنجره رو باز کنی  ..............شبی که از آسمون ...ه باریده و تو چتر نداشتی ............شبی که مثل ........دلت تنگ شده برای موجودی به اسم خانم دکتر زنجانی زاده (استادم) و به سرت می زنه بری در خونش و دستتو بزاری رو زنگش و تا باز نکرده برنداری و بهت نگاه  کنه و توی سکوت و نگاه همه چیزو بشنوه و بهت همه چیزو بفهمونه   ...  بی اونکه کلامی بگه ...............لعنت به این شب و این گریه های وحشی .........شبی که داری از تنهایی و دلتنگی میمیری     ........( آی مردم (به فتح م) مردم ( به ضم م) )  کی خونده ؟........یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نگو.... اینو کی خونده ؟صبح می شه امشب ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:46  توسط لیلا طالقانی  | 

  1. نه گرمای بیدریغ تابستون و نه روز های برفی بهمن که به یادم می آره چند ساله می شم و نه هیچ اتفاق بارونی ونه  هیچ طوفانی منو از رو نبرد که دست به قلم بشم و چیزی بنویسم . از این کسالت و بی هیچی به ستوه اومدم هر لحظه دور  و برم داره چیزی اتفاق می افته . حادثه ای به وسعت عشق ، که لبریزت می کنه وآروم زمزمه می کنی : خوشبختی چقدر ، چقدر ساده است و چقدر دست یافتنی. هر لحظه چیزی تو رو به  جها ن وصل می کنه چیزی شبیه نفس کشیدن کسی و اینکه   شب که بشه خوشحالی که امروز رو هم لبخند زده و آفتاب رو دیده و زندگی رو با قدرت تمام از آوند های بودنش بالا کشیده و این یعنی  "حادثه " ای که زنده بودن رو معنا دار می کنه. هر لحظه جریان عظیم کائنات تورو با خودش به جاهایی می بره که مجبور می شی حس یک مورچه رو داشته باشی در برابر عظمت یه کوه و به نیروی برتری در جهان  دل ببندی و لبخند بزنی و اینقدر از اینکه به این توده بی شکل عجیب پا گذاشتی که مثلا یعنی چی  ، غر نزنی  و شکایت نکنی یک بار هم فکر کنی حتما دلیلی هست ، حتما چیزی اتفاق می افته ، حتما حادثه ای هست که تو   نمی دونی و نباید که بدونی پس با آفرینش کنار بیا و اینقدر نفرین نفرست به این روز ها و شب هایی که دارن تلاش می کنن  با تو کنار  بیان و گاهی ، گاهی با دست پر می آن ................تحویل بگیر. .خسته نشدی از این همه تکرار
  2. .می خوام " طرحی نو در اندازم " و فلک را هم سقف بشکافم " چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:33  توسط لیلا طالقانی  |