تبليغاتX
دلخوشی ها

زندگی ام را در بقچه ای پیچیده ام , با گل های قرمز , در زمینه ای سیاه ….. گره اش را محکم میکنم  های ………. محکمتر . بقچه ی زندگی ام را  به چوبی چوپانی آویخته ام بر شانه های لرزانم .آوازی بومی را زمزمه میکنم  بلند …،بلند بلند …….تو را به نام میخوانم در حرا ترین غار جهانم تورا به نام تمام لات ها و منات ها تو را به نام هر چه که از خویشتن  رهایم میکند  میخوانم ، وقتی که جهان مسدود میشود در پیچ و تا ب مزبله های هستی . مسدود میشود شریان رگهام . مسدود میشود قفل زبانم . ـ تمام کلید ها ی جهان را زمان متوقف کرده است ـ موش های هرزه حفره های سرم را چریدن آغاز کرده اند .دنیا به هفت سوی پیکرم قلاب میشود وبه چهار میخ می کشاندم  و زبانم که در ورورۀ هر روزه اش  آنقدر نام تو  را تکرار کرده است که جادو شده به تاولی حقیر !نفرین شده ام وتبار گمنامم از هیچ سو ، هیچ سو ، نه آسمان نه زمین ، نه بلندی  نه خاک ، نه دریا اشاره ای ، دستی ، تکانی ، نمی فرستد  ……………. آی تبار هرزۀ من ؛حریص ! که رگ هام را به مکیدن  نشسته ای ، من مادر نفرین شدۀ کودکان بی لبخندم با سری بزرگ و دلی  له شده  ، با شریان ها ی کاغذی که حفره های خالی چشمانشان را به تقویم  سنجاق می کنند . تمام دار و ندار  نداشته شان را …. من سهم شیر کو دکانم را می خواهم از شیرۀ جان جهان آی خداوند!!!!!!!!!!! که نامت را به بلندای رنج انسان آواز داده ام و محمد امین را و داوود را و اسما عیل را و چاه های گر گرفته کوفه را گواه می گیرم ای خداوند .دار و ندار نداشته ام را به تو تقدیم میکنم .

مسآله پر ابهام من ! مسآله شیرین ! سوال ناگزیر من ! ابهام ساده من ! حل نمی شوی  چرا میان اشک ها یم ؟ و گونه هام که از فرط سوال می سوزد ، به ابهامی سخت دچارم آبی از چشمه ها ی آسمانی بفرست .روزها یم را دانه دانه می شمارم و به تو تقدیم می کنم به امید اجابتی!کدام سمت این جهان  مرموز کذایی ،کدم سمت مشرق بودایی ، کدام سمت شهود آبی تبار  بی سر انجام من نشسته ای؟از تکرار سر درگمی هرزه هر روزه خسته ام .تمام قبله ها رو به کولی ترین نیاز من بسته است آشوبی عجیب به آتشم می کشاند……….اجابتی … هوایی ام  .امروز در تولد هزار  سالگی ام باز سخت گرفته ام جهان را می بینی ؟

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 21:49 |

به مولا علی (ع) :

در خون نشسته ! قامتتان سرفراز باد

این  دستها به دامنتان پر نیاز باد

تا پرسش شبانه ی  تاریخ بگذرد

آن قبر چار گوشه  پر از  رمز و راز باد

سنگینی تمام غزل  روی دوش من

آرامش همیشه ات , عاشق نواز  باد

تا دست های سرد کسی در سیاهی است

پیشانی بلند علی (ع)  در نماز باد

مسجد نشسته در تب خورشید, بی قرار

" در "  رو به رستگاری آیینه  باز باد

در سوگتان که حسرت یک درد با منست

این چشم تا همیشه به سوز و گداز باد

تا زخم پاره های مقدس غزل شود

دستم به شاخه های اجابت دراز باد

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 20:0 |
 

 بیست سالگی ام را در باران های  بی قرار شب زده در تب جا گذاشتم و سی سالگی ام را به زندگی گلدوزی  میکنم

 

 از سرنوشت ثانیه هایش صنوبری      

 دختر شکفته بود بهارانه ، نوبری

رقصیده پا به پای جهانی که هیچگاه...........

هی میخورد به کنج اتاقش سکندری

باران گرفته است  بیا  زیر چتر من

پایان ماجرا،تو همانی  که پرپری

تصویر ،یک نشانه از آن اتفاق سرخ

نوزاد بی سری که به دنیا می آوری

دلشوره ،برف،غزل،آی ...زندگی!

لبخند ها ی تلخ مرا چند می خری؟

**************

 

 

تو با قطار صبح نشابور میروی

از کوچه باغ کودکی ات را نمیبری

جا مانده ای و شعر مجابت نمیکند

تصویر تلخ کشتن یک جفت پا پری!

عابر سلام کرد ، ببخشید گفت و گفت :

خانم : نشسته روی نگاهت کبوتری

 

 

 

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 8:13 |
چهل صبح لبریز آواز باران     

 رسیدم به پابوس شاه خراسان

چهل صبح برفی  که دیوانه بودم   

نه آهو نه شبنم نه پروانه بودم

فقط شکل آدم نه حوا و یک سیب

بلیطی که برگشت خورده است در جیب

صدای اذان بود و نقا ره ای شاد

و حوای عاشق دلش را به آن داد

و آدم گره زد دلش را به باران

به اضلاع یک پنجره در خراسان

چه اندوه انسان بزرگ است آقا !

ببر تا خداوند احوال  ما را

تو خندیدی وگفتی ابر بهاری

تب خواهشم را جوابی نداری

و عاصی شد آسیه ورفت در باد

و یک اتفاق غریبا نه افتاد

****

جنون غریب درختان بیدم

شبیه شما ای امام شهیدم

دخیل دعا را به نام تو بستم

ز ابر کرامات چشم تو مستم

 

********

 

 دوباره دخیل و دوباره دعا

دوباره کبوتر دوباره رها

منم زایر بارگاه شما

تو را دوست دارم امام رضا

 

 

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 10:53 |